مطلب روز

نگاهی به پدیده لوت باکس در بازی‌ها – قسمت دوم

بازی تاج و تخت؛ مرگ یا پیروزی

نویسنده   عرفان خورسند  |

به زمان پخش فصل هفتم پربیننده‌ترین سریال دنیا رسیده‌ایم و علاقمندان در سرتاسر جهان بالاخره پس از ۴۰۰ روز انتظار، برای دیدن فصل جدید بازی تاج و تخت، سر و دست نمی‌شناسند. در ادامه با گیمان همراه باشید تا موضوع جالبی را در این سریال بررسی کنیم.

سریال بازی تاج و تخت همواره یکی از درگیرکننده‌ترین و غیرقابل پیش‌بینی‌ترین داستان‌ها را بین تمام سریال‌های تلویزیونی داشته است. خاکستری بودن شخصیت‌ها در کنار نحوه چینش و پیشبرد اتفاقات به شکلی که بیننده توانایی حدس زدن وقایع پیش رو را نداشته باشد، از برجسته‌ترین ویژگی‌های این سریال است.

شخصیت پردازی فوق‌العاده از سوی جورج آر.آر. مارتین در رمان «نغمه‌ای از آتش و یخ» و اقتباس از آن در سریال، همواره نقطه قوت اصلی این مجموعه بوده و موجب شده ارتباط بسیار خوبی میان بیننده با کاراکتر‌ها برقرار شود. ناگفته نماند که مرگ و میر‌های فراوان در این سریال که حتی برای کلیدی‌ترین شخصیت‌ها هم اجتناب ناپذیر بوده و پیامد‌های آن، نکته‌ای است که بازی تاج و نخت را متمایز می‌کند.

دنیای نغمه‌ای از آتش و یخ بسیار بی‌رحم است و کوچک‌ترین اشتباهی کافیست تا سر خود را به باد دهید یا جنگی میان خاندان‌ها راه بیندازید. این نکنه‌ای است که توسط انبوهی از شخصیت‌های سریال رعایت نمی‌شود یا دست کم گرفته می‌شود. بدین ترتیب است که اشباهات بی‌شماری از جانب آن‌ها می بینیم. اشتباهاتی که می‌توانستند به سادگی جلوگیری شوند اما به هر نحوی رخ دادند و وقایع جذاب بازی تاج و تخت تاکنون را رقم زدند. در ادامه ۱۹ عدد از بزرگترین این اشتباهات را بررسی می‌کنیم.

هشدار! این مطلب حاوی اطلاعاتی است که وقایع داستانی سریال را فاش می‌کند. اگر هنوز موفق به دیدن سریال نشده‌اید، بهتر است از خواندن ادامه مطلب خودداری کنید.

 ۱۹. شکستن قول برن استارک به مادرش و بالا رفتن از دیوار‌های وینترفل

در شروع سریال و عزیمت شاه رابرت باراتیون به شمال و قلعه وینترفل برای دیدار با خاندان استارک، با این خانواده دوست داشتنی آشنا می‌شویم. دومین پسر ادارد استارک، برن، بسیار بازیگوش بوده و اوقات فراقت خود را با بالا رفتن از دیوار‌های بلند وینترفل سپری می‌کند! موضوعی که اصلاً به مذاق مادرش ،کتلین، خوش نمی‌آید. وقتی کتلین مچ برن را در بالای دیوار در حال دید زدن کاروان پادشاه می‌گیرد، از او می‌خواهد که قول دهد دیگر هرگز از دیوار‌ها بالا نمی‌رود. برن هم قسم می‌خورد اما همانطور که مادرش هم اشاره می‌کند، قبل از آنکه دروغ بگوید به پاهایش نگاهی می‌اندازد.

شاید از نگاه کتلین این موضوع چندان پراهمیت نبود که وی بخاطرش برخورد شدید‌تری با برن بکند؛ اما بدقولی برن و بالا رفتن دوباره از دیوار قلعه، اصلاً پیامد خوبی برای او و خانواده‌اش ندارد. چرا که از بدشانسی‌اش، اتفاقاتی در اتاق خالی بالای دیوار در جریان است که بهتر بود برن هرگز نمی‌دید (!). به هر روی پس از دیدن جیمی با سرسی لنیستر، اتفاقی می‌افتد که آغازگر تنش‌ها و شروع تیره روزی‌های خاندان استارک می‌شود. پرت شدن از بالای قلعه توسط جیمی همانا و فلج شدن تا ابد همانا.

۱۸. مغرور شدن اوبرین مارتل و دست کم گرفتن گرگور کلگین

پرنس اوبرین مارتل یکی از باحال‌ترین شخصیت‌های سریال است. مرد زیرکی که تمام دنیا را گشته، رک و راست حرف‌هایش را می‌زند، تشنه گرفتن انتقام خواهر و خواهر زاده‌هایش است و در شجاعت و هنر‌های رزمی چیزی کم ندارد. ماجراجویی‌های فراوان این شاهزاده دورنی در وستروس و آن سوی دنیا در اسوس، به او ویژگی‌های منحصر بفرد زیادی بخشیده؛ به شکلی که وی حتی متوجه لهجه اسوسی لرد واریس می‌شود؛ موضوعی که هیچکس تاکنون به آن پی نبرده بود و به قول خودش «لهجه ایست که کاملاً آن را از دست داده». همچنین چیره دست شدن در مبارزه با نیزه و خنجر، وی را به مبارزی سرسخت تبدیل کرده است.

پاشنه آشیل اوبرین اما اعتماد به نفس بیش از حد اوست. وی بی‌باکانه به خیال آنکه می‌تواند به راحتی انتقام قتل خواهرش الیا که همسر پرنس ریگار تارگرین بود و خود و فرزندانش به شکلی وحشیانه در جریان شورش رابرت توسط سر گرگور کلگین (کوه) کشته شدند را بگیرد. از جهتی هم تیریون لنیستر بسیار خوش شانس بود که عطش انتقام اوبرین، به موقع او را به بهانه عروسی پادشاه جافری، به بارانداز پادشاه کشاند. چه فرصتی بهتر از جنگیدن با کوه در محکومیت با مبارزه تیریون لنیستر آن هم وقتی هیچکس نیست که قهرمان کوتوله باشد؟

همه چیز تا ثانیه‌های پایانی خوب پیش می‌رفت. اوبرین در مبارزه کاملاً بر کوه چیره بود و تقریباً هم کار او را تمام کرد. اما تنها در چند لحظه ورق کاملاً برمی‌گردد و یکی از دردناک‌ترین و غیرقابل پیش‌بینی ترین اتفاقات تمام طول سریال رخ می‌دهد. گرگور کلگین آن قدر قدرتمند بود که حتی با نیزه‌ای در شکمش هم نمرد و در ادامه آن بلای هولناک را بر سر اوبرین آورد. بد شانس‌تر از همه؟ تیریون!

۱۷. زیگزاگی ندویدن ریکان استارک!

به هر انسان عاقلی بگویید: « با بیشترین سرعتی که می توانی بدو و من هم سعی می‌کنم به تو شلیک کنم!»، حتی اگر اسلحه رگبار هم داشته باشید، باز هم آن فرد سعی می‌کند با زیگزاگی و این طرف و آن طرف دویدن، مانع اصابت گلوله به خودش شود! اما ظاهراً در وینترفل کسی به پسران استارک این عمل را یاد نداده است.

رمزی اسنو در ادامه کار‌های وحشتناکش، در آغاز «نبرد حرامزادگان» از حربه‌ای ساده و در عین حال تأثیرگذار برای در هم شکستن روحیه جان اسنو و یارانش استفاده می‌کند؛ همان کاری که بالاتر گفتیم با این فرق که به جای رگبار، تیر و کمان قرار دهید! مسلماً فرار کردن از چنین مهلکه‌ای بسیار ساده‌تر است اما به هر حال، همانطور که سانسا هم به جان گوشزد کرد، ریکان در هرصورت کشته می‌شد (چرا که کارگردان اینطور خواسته!). جای تأسف است که فریاد‌های «لعنتی زیگزاگی بدو!»هایمان به گوش ریکان نرسید تا وی در فاصله اندکی تا رسیدن جان، کشته شود.

۱۶. خیانت تیون گریجوی به راب استارک

سست اراده بودن، مهم‌ترین مشخصه تئون گریجوی است. درست در هنگامیکه از وی انتظار دارید بالاخره کار درست را انجام دهد، او توسط عاملی وسوسه شده و راه غلط را در پیش می‌گیرد. این یک مورد اما پیامدی برای او دارد که تا عمر دارد بخاطرش حسرت می‌خورد. همچنین این اشتباه تیون، ضربه بزرگی هم به راب استارک در بحبوحه جنگ با ارتش لنیستر‌ها زد.

در جریان لشکرکشی راب استارک به شمال، تیون به راب پیشنهاد می‌دهد که وی را به نزد پدرش بیلون گریجوی در جزایر آهن بفرستد تا با مذاکره با او، بتواند از ناوگان قدرتمند این خاندان برای کمک به ارتش شمال استفاده کند. ایده بسیار خوبی به نظر می‌رسد اما یک مشکل بسیار بزرگ دارد: خود تیون گریجوی!

تیون از کودکی به دلیل شکست شورش پدرش علیه حکومت مرکزی، گروگان خاندان استارک بود و نزد این خانواده در وینترفل رشد کرد. وی تنها پسر باقیمانده بیلون گریجوی، لرد جزایر آهن بود اما به سبب اینکه نزد استارک‌ها رشد یافته بود، هیچکس به او بعنوان جانشین پادشاه جزایر آهن نگاه نمی‌کرد. همین عامل باعث عدم توفیق او در کمک رساندن به راب و حتی خیانت به او و نسخیر وینترفل شد.

نتیجه این عمل تیون، گرفتار شدنش در دام موجود وحشتناکی به نام رمزی اسنو و آسیب جدی روحی و فیزیکی بود که وی با شکنجه‌هایش به تیون وارد کرد. شاید اگر تیون می‌توانست پدرش را قانع کند به کمک شمالی‌ها بشتابد، راب استارک در جنگ پیروز می‌شد و هیچ چیز برای شخص تیون آنقدر بد پیش نمی‌رفت.

۱۵. نگفتن حقیقت در مورد شاهزادگان به رابرت توسط ند استارک و در عوض لو دادن موضوع به سرسی لنیستر

ند استارک از شرافتمند‌ترین و در عین حال احمق‌ترین شخصیت‌های حاضر در سریال بود. تحقیقات فراوان او درباره علت مرگ جان ارین، دست پادشاه، که به آشکار شدن راز سرسی لنیستر و برادرش جیمی برای او انجامید، اگر با اقدامات درست از جانب ند همراه بود، می توانست شر خاندان لنیستر را از سر حکومت و هفت پادشاهی کم کند و مقام شاه را به وارث حقیقی تاج و تخت برساند. اتفاقی که طبیعتاً رخ نداد.

وقتی بازی تاج و تخت را بازی می‌کنی، یا برنده می‌شوی یا می‌میری.

سرسی پیام بسیار واضحی به ند داد؛ اینکه با او در نیفتد. اما چه لزومی داشت که ند پس از فهمیدن حرامزاده بودن فرزندان رابرت، موضوع را ابتدا به ملکه بگوید؟ به خیال خود ند، این سرسی بود که باید می‌ترسید و هر چه سریع‌تر سعی می‌کرد قبل از آنکه شاه از شکار برگردد، بچه‌هایش را روی کولش گذاشته و فرار کند؛ اما سرسی طی این ۶ فصل به ما نشان داده که سرسخت‌تر از این حرف‌هاست!

محاسبات ند استارک غلط از آب درآمد و این سوتی بزرگ او، فرصت را به سرسی داد که علیه وی دسیسه‌چینی کند و در نهایت، خلع مقام و دستگیری ند را رقم بزند.

۱۴. درخواست لرد واریس از ند استارک برای تقاضای بخشش

مرگ در نگاه ند استارک، لرد وینترفل، همیشه موضوع کم‌اهمیتی بوده و این شرافت است که برای وی مهم‌ترین چیز است. اما صبر کنید! شرافت از جان فرزندانتان هم مهم‌تر است؟ این چالشی بود که لرد واریس پیش روی ند قرار داد تا هم جان وی را نجات دهد و هم جلوی بروز هرج و مرجی بزرگ در مملکت را بگیرد. واریس فرد بسیار زیرکی است اما این مورد شاید تنها اشتباه وی تاکنون باشد.

رئیس خاندان استارک و والی شمال در سیاهچال‌های قلعه سرخ در پایتخت زندانی است و فرزند ارشد وی تمام شمال را برای نجات وی و جنگ با لنیستر‌ها متحد کرده است. در نگاه اول شاید حق را به واریس بدهیم. اینکه ند حداقل یکبار هم که شده بحث شرافت را کنار بگذارد و حداقل برای نجات جان دخترانش از جافری تقاضای بخشش کند. شجاعت و فداکاری تحسین برانگیز ند باعث می‌شود وی به این خواسته تن دهد اما از بدشانسی وی، یک سوی ماجرا پادشاه روان پریش مو بلوند نشسته است!

ند در مقابل دیدگان مردم شهر اعتراف به گناهکاری و طمع برای مقام پادشاهی اعتراف می‌کند. گناهی که هرگز مرتکب نشده را به جان می‌خرد و در دیدگان همه بی‌آبرو می‌شود. بیچاره ند که نمی‌دانست شرافتی که با بدبختی در زندگی‌اش کسب کرده، در ثانیه‌ای با تصمیم هیجان‌زده جافری به باد می‌رود.

۱۳. اعدام ند استارک به دستور جافری باراتیون

پسر من… چطور ممکنه من همچین پسری داشته باشم ند؟

طبیعی بود که برای شاه رابرت چنین سوالی پیش بیاید. فرزندی بی‌رحم، سنگدل، سادیستی و صد البته بلوند (!) چگونه می‌تواند فرزند پادشاهی باصلابت و تا حدودی شرافتمند باشد؟ جافری باراتیون (بخوانید لنیستر) اولین نمونه شخصیت‌پردازی بی‌نظیر کاراکتر‌های منفی در این سریال است. رفتار‌های به شدت منزجر کننده‌ی وی در طول حیاتش در داستان، لحظه‌ای آرامش خاطر برای بیننده باقی نمی‌گذارد و همه از ته دل آرزوی مرگ وی را می‌کنند. تصمیم‌های شتاب‌زده و احمقانه که وی با خیال مقتدر جلوه کردن می‌گرفت، بدبختی‌های فراوانی برای مملکت ایجاد کرده بود اما بزرگ‌ترین اشتباه او، صدور حکم اعدام برای ند استارک بود.

التماس‌های فراوان سانسا استارک برای بخشیدن پدرش تقریباً اثر کرده بود. حتی خود ند استارک در ملأ عام اعتراف به گناهکاری و تقاضا بخشش کرد و همه امید داشتند که جافری اجازه دهد وی زنده مانده و به نگهبانان شب بپیوندد اما همه میدانیم که وی چه گفت:

سر ایلین! سرش را برایم بیاور!

پیش از این اتفاق، ارتش شمالی‌ها به فرماندهی راب استارک برای آزاد کردن لردشان عازم جنوب شده بودند اما با این عمل جافری، آزادی‌خواهی تبدیل به خون‌خواهی شد و جنگ پنج پادشاه با تاج‌گذاری راب به عنوان پادشاه شمال و اعلام استقلال، وارد فاز تازه‌ای شد.

۱۲. گردن زدن لرد کاراستارک توسط راب استارک

کاراستارک‌ها با خاندان استارک پیوند خونی دارند. این خاندان از مهم‌ترین پرچمداران خاندان استارک بوده و نیرو‌های آن ها بخش بزرگی از ارتش شمال را نشکیل می‌دهد. مسلماً اعدام لرد و رئیس این خاندان توسط یک استارک آن هم در طول جنگ، ایده خوبی نیست؛ کاری که راب استارک انجامش داد.

راب، گرگ جوان، با لشکرکشی با تمام قوا به سمت جنوب و متحد کردن خاندان‌های قدرتمند شمال برای آزادی و بعد‌تر گرفتن انتقام پدرش، نشان داد که دیگر پسر بچه کوچک وینترفل نیست و با کسب چندین پیروزی در نبرد‌هایش با ارتش خاندان لنیستر، تبدیل به تهدیدی جدی برای حکومت فاسد جافری شد. پیروزی‌های پیاپی ارتش راب کم کم داشت امید براندازی جافری و گرفتن انتقام ادارد استارک را در دل‌ها زیاد می‌کرد که حادثه‌ای ناگوار که بعداً تبدیل به زنجیره‌ای از وقایع ناگوار شد، جلوی این اتفاق را گرفت.

جیمی لنیستر پس از شکست در مقابل راب به اسارت وی درآمد و هنگامیکه در قفسی به همراه پسر عمویش زندانی بود، وی را خفه کرد تا توجه نگهبان را جلب کرده و فرار کند (درست است! جیمی لنیستر واقعاً وحشتناک بوده). وی در ادامه‌ی فرار، فرزند لرد کاراستارک که آن شب نگهبان بود را نیز می‌کشد اما در نهایت موفق به گریختن نمی‌شود. نتیجه چیست؟ خشم افسار گسیخته لرد کاراستارک و تلاش او برای انتقام.

کتلین استارک با آزاد کردن شاه‌کش(جیمی) فرصت انتقام را از کاراستارک گرفت و او در عوض دو نوجوان خاندان لنیستر را که در اسارت بودند سلاخی کرد. راب با این اتفاق در دوراهی سختی قرار گرفت. اینکه عمل وحشیانه کاراستارک را بدون مجازات بگذارد و یا نشان دهد که از خیانت به راحتی نمی‌گذرد. از طرفی اقدام به آزاد کردن شاه‌کش توسط مادرش قبلتر مجازاتی از جانب وی به همراه نداشت و در هر صورت، این انتخاب برای راب انتخاب بین بد و بدتر بود. او نیز بدتر را برگزید و با گردن زدن لرد ریکارد کاراستارک، هم ارتش پرچمداران کاراستارک را از دست داد و هم باعث شد کاراستارک‌ها کینه‌ی این عمل او را به دل گرفته و بعد‌ها، ریکان استارک را به رمزی اسنو تحویل دهند و به او در جنگ حرامزادگان کمک کنند.

۱۱. ازدواج راب استارک با تالیسا مایگیر

خاندان استارک ید طولایی در ارتکاب اشتباهات خسارت بار دارد. بیشترین این اشتباهات هم از جانب پدر و فرزند ارشد خانواده بوده است. این مورد شاید دردناک‌ترین اشتباه عضوی از خانواده استارک تاکنون است.

بعد از لشکرکشی راب به جنوب، وی بصورت اتفاقی با تالیسا مایگیر، دختر بهیاری که در حال کمک به زخمی‌هاست برمی‌خورد و یک دل نه صد دل عاشقش می‌شود. دختری خوش‌چهره از خانواده‌ای بالا‌ رده در ولانتیس – که این همه راه تا شمال وستروس آمده که به زخمی‌ها کمک کند و در ضمن رنگ پوست و مویش هم مثل ولانتیسی‌ها روشن نیست! شما را نمی‌دانم ولی من عقیده دارم یک جای کار در مورد او می‌لنگد! – به هر روی راب که پیش از این به والدر فری، لرد توئینز، قول داده بود که با یکی از دخترانش ازدواج خواهد کرد، عهد خود را می‌شکند و با تالیسا عروسی می‌کند. اما این پایان کار او با فری‌ها نیست.

در ادامه جنگ پنج پادشاه، راب بهترین تصمیم برای ادامه جنگ را در تسخیر کسترلی راک، مقر خاندان لنیستر، می‌گیرد اما به دلیل اشتباه شماره قبلی، نیرو‌های او به شدت ریزش کرده‌اند و ارتش وی احتیاج به تجدید قوا دارد. اکنون راب باید با عذرخواهی از والدر فری و به عقد در آوردن دایی خود ادمیور تالی با رزلین فری، دلخوری والدر فری را برطرف کند و از او کمک بخواهد.

عروسی قرمز که یکی از غم‌انگیزترین بخش‌های سریال است در همینجا رقم می‌خورد. والدر فری کسی نیست که به سادگی ار عهدشکنی راب استارک بگذرد و وقتی پیشنهاد لنیستر‌ها هم در میان باشد، با یک تیر دو نشان می‌زند. نوای موسیقی باران‌های کاستمیر و ریخته شدن خون جندین هزار سرباز ارتش شمال، در کنار اجساد کتلین، راب و تالیسا روی زمین قلعه توئینز، نتیجه این اشتباه بزرگ راب استارک است.

۱۰. سوء استفاده تایوین لنیستر از شِی و جریحه‌دار کردن احساسات تیریون

اگر بخواهیم از ماجرا‌ها و نقشه‌هایی که تایوین لنیستر تاکنون اجرایی کرده بنویسیم، بایستی یک کتاب تهیه کنیم. لرد قدرتمند کسترلی راک یکی از زیرک‌ترین شخصیت‌های کل هفت پادشاهی است که از هیچ راهی برای رسیدن به اهدافش دریغ نمی‌کند و هر کس که در سر راهش بایستد، از پیش رو برمی‌دارد. اما یکی از موانع پیش‌روی او که سال‌هاست به او ضربه وارد می‌کند، فرزند کوتاه قدش تیریون لنیستر است.

پس از وقایع عروسی جافری و مسموم شدن وی، طبیعی بود که تیریون بعنوان مظنون اصلی دستگیر و محاکمه شود. اپیزود دادگاه تیریون یکی از بیاد ماندنی‌ترین و دیدنی‌ترین قسمت‌های سریال است. جایی که عشق تیریون، شی، به او خیانت کرده و با شهادت دروغ، قلب تیریون را می‌شکند. تایوین اشتباه بزرگی مرتکب می‌شود که شی را تطمیع کرده و وی را وادار به شهادت علیه تیریون می‌کند چرا که کوتوله با شنیدن حرف‌های شی در دادگاه، چنان می‌شکند که قول و قرارش با جیمی را فراموش کرده و درخواست محکومیت با مبارزه می‌کند.

اوج اشتباهات تایوین در قبال تیریون جاییست که با شی هم‌بستر می‌شود و تیریون که به کمک واریس در حال فرار است و شی را در تخت پدرش می‌یابد، آنچنان آسیب روحی می‌بیند که تصمیم به قتل تایوین می‌گیرد. دوبار تکرار کردن کلمه «هرزه» رو به روی تیریون خطاب به شی کافیست که تیریون کار پدر مکارش را برای همیشه تمام کند.

۹. قبول پیشنهاد تصدی مقام دست پادشاه توسط ند استارک

باز هم ادارد استارک و باز هم اشتباه از نوع بزرگش! این مورد اگر کمی ریزبینانه تر به قضیه نگاه کنیم شاید چندان غلط به نظر نرسد؛ پادشاه رابرت باراتیون به جای مملکت‌داری به خوشگذرانی و شهوت‌رانی مشغول است، خزانه پادشاهی خالیست و حکومت مجبور به گرفتن قرض‌های فراوان از بانک آهنین براووس شده و در کل اوضاع پادشاهی خوب نیست. شاید ند استارک با خود فکر کرده او راه حل مشکلات است و می‌تواند اوضاع نابسامان بارانداز پادشاه را پس از مرگ جان ارین، دست پادشاه قبلی، بهبود ببخشد. اما او اشتباه می‌کند!

همانطور که پیتر بیلیش (لیتل فینگر) اشاره می‌کند، استارک‌ها تند عمل می‌کنند و دیر فکر می‌کنند. ند استارک هم اصلاً از این قائده مستثنا نیست و اگر شکی در این موضوع دارید، می‌توانید به تعداد اشتباهات او در این لیست نگاهی بیندازید! دسیسه‌چینی‌های بی شمار ملکه، پیتر بیلیش، تایوین لنیستر و بسیاری افراد دیگر برای فرد شرافتمندی مثل ند استارک زیادی بودند و او کسی نبود که بتواند از آن ها جان سالم به در ببرد. شاید اگر کتلین کمی بیشتر اصرار می‌کرد، ند به بارانداز پادشاه نمی‌رفت و هیچکدام از اتفاقات سریال تاکنون رخ نمی‌داد.

۸. رویابینی برن استارک بدون حضور کلاغ سه چشم

استارکی دیگر و اشتباهی دیگر! برن استارک که متوجه شد قدرت‌های فراطبیعی فراوانی دارد و در واقع یک وارگ است، رهسپار شمال و آنسوی دیوار برای پیدا کردن کلاغ سه چشم می‌شود و پس از طی کردن مصائب فراوان و از دست دادن جوجن رید در این راه، بالاخره او را می‌یابد تا استفاده از قدرت‌هایش را یاد بگیرد.

کلاغ سه چشم به برن کمک می‌کند وارد رویا‌هایی از رخداد‌های گذشته شود و برن که بسیار به رفتن به این رویا‌ها علاقمند شده، تصمیم می‌گیرد یکبار به تنهایی و بدون اطلاع کلاغ سه چشم این کار را بکند؛ تصمیمی فاجعه‌بار.

این بار دیگر خبری از وقایع گدشته نیست و برن زمینی پوشیده از برف و مرده‌های بیشماری که در آن به صف ایستاده‌اند می‌بیند. جلوتر، پادشاه وحشتناک شب در کنار دیگر وایت‌واکر‌ها سوار بر اسبی یخ زده نظاره‌گر برن است. افراد حاضر در رویا هیچ‌گاه برن و کلاغ سه چشم را نمی‌بینند اما شاه شب کمی فرق دارد. او حتی دست برن را هم می‌گیرد و علامتی روی آن می‌گذارد که باعث لو رفتن مکان کلاغ سه چشم و حمله ور شدن ارتش مردگان چشم آبی به سوی آن می‌شود.

بخاطر این اشتباه برن، شاه شب و ارتشش فرزندان جنگل باقیمانده و کلاغ سه چشم را می‌کشند. بزرگترین و درناک‌ترین پیامد این اشتباه هم مرگ مظلومانه هودور در راه بسته نگه داشتن در و فرصت دادن به میرا و برن برای فرار است.

۷. دستور به صلیب کشیدن برده‌داران توسط دنریس تارگرین

مادر اژدهایان در راه براندازی برده‌داری در خلیج برده‌داران و جمع کردن نیرو برای تهاجم به وستروس، مصائب زیادی کشیده است. او از هیچ و تنها با سه تخم بی‌مصرف اژدها در اسارت قبیله‌‌ای وحشی شروع کرد و اکنون با ناوگانی بزرگ و سه اژدهای غول پیکر در حال حرکت به سمت وستروس برای پس گرفتن تخت آهنین است. اما او در این راه اشتباهاتی هم مرتکب شد.

دنریس با دیدن اینکه برده‌داران برده‌های نگون بخت را در جاده منتهی به شهر میرین به صلیب کشیده‌اند، بسیار خشمگین شد و پس از تصرف شهر، مجازات این عمل را با اقدامی مشابه گرفت. کاری که از نظر خودش اجرای عدالت بود. اما در نهایت این امر موجب انتقام سخت برده‌داران از طریق گروه پسران هارپی و تقریباً سرنگون کردن حکومت دنریس در خلیج شد. هزاران تن در اثر این نزاع‌ها کشته شدند ولی در نهایت این اژدهایان قدرتمند دنریس یودند که به قائله برده‌داران خاتمه دادند.

همانطور که در پایان فصل ششم دیدیم، دنریس تصرفاتش در اسوس را به دست داریو ناهاریس می‌سپارد و خود راهی وستروس می‌شود. بعید است که برده‌داران باقیمانده این فرصت را غنیمت نشمارند و باز هم قیام نکنند. آیا دنریس اشتباه دومی هم مرتکب شده؟

۶. مسلح کردن ارتش مذهب هفت توسط سرسی لنیستر

روند پیشروی شخصیت ملکه در داستان همواره طوری بوده که به ما نشان داده وی ذهن بسیار خوبی برای نقشه کشیدن و از میان برداشتن موانع پیش‌رویش دارد؛ درست همانند پدرش تایوین. او با زیرکی و البته با کمک ساده لوحی ند استارک، به راحتی توانست تهدید جدی او برای سلطنت پسرش جافری را خنثی کند. همچنین با دسیسه‌چینی‌های فراوان برادرش تیریون را تقریباً به کام مرگ فرستاد. در یک مورد اما او اشتباه فاحشی در نقشه‌هایش داشت.

ظهور مذهبی‌های افراطی و در رأس آن‌ها گنجشک اعظم، بعنوان ارتشی مقدس که سعی در اجرای قوانین خدایان روی زمین و ایجاد برابری میان همه مردم دارد، تمامی معادلات قدرت در بارانداز پادشاه را بر هم زد. از یک سو خاندان تایرل و بالاخص مارجری تایرل برای رسیدن به قدرت در تکاپو هستند و از سویی دیگر لنیستر‌ها با پیشگامی ملکه سرسی.

ملکه با زیرکی سعی کرد با نزدیک شدن به گنجشک اعظم، از اعتقادات تند و تیز گنجشک‌های تحت فرمانش علیه لوراس تایرل که تمایلات همجنسگرایانه داشت استفاده کند و تایرل‌ها را در موضع ضعف قرار دهد. بدین ترتیب دستور به مسلح کردن افراط گرایان مذهب هفت کرد. تصمیمی که عاقبت خوبی برایش نداشت.

پیروان افسار گسیخته مذهب هفت دیگر توسط هیچکس به جز گنجشک اعظم قابل کنترل نبودند و به راه و روش خودشان هر کسی را که فکر می‌کردند گناهکار است مجازات می‌کردند. از جمله ملکه سرسی. بدین ترتیب که وی را تا مدت‌ها در سیاهچاله‌ نگه داشتند و بعد هم با اعتراف داوطلبانه سرسی به گناه (البته نه به گناه اصلی‌اش)، آن پیاده‌روی وحشتناک تا قلعه سرخ را برای سرسی رقم زدند.

۵. اعتماد هر شخصیتی به پیتر بیلیش

شخصیت‌های سریال همگی متفق القول به این حقیقت ایمان دارند که به هر کسی در سرتاسر وستروس می‌توان اعتماد کرد به جز لرد پیتر بیلیش ملقب به لیتل فینگر. با این وجود در چند مورد شاهد اعتماد افراد به وی و گرفتار شدن در دسیسه‌های مکارانه لیتل فینگر هستیم؛ حدس زدن این افراد هم چندان سخت نیست! استارک‌ها!

از ند استارک مرحوم شروع می‌کنیم که به شکلی واضح توسط خود بیلیش آگاه شد بهتر است به لیتل فینگر اعتماد نکنی! اما وی باز هم افسار کار‌ها را به دست او سپرد. در نزاع بین ند و لنیستر‌ها، واضح بود که بازنده به احتمال فراوان دست پادشاه خواهد بود. چرا که وی سرسختانه بر پادشاه شدن استنیس که فرسنگ‌ها از پایتخت دور بود پافشاری می‌کرد و غیر از یک تکه نوشته بی‌ارزش از رابرت، چیز دیگری در چنته نداشت. لیتل فینگر هم کسی نیست که در دعوا، طرف بازنده را بگیرد. نتیجه اعتماد ند به بیلیش برای رشوه به نگهبانان شهر، چاقویی روی گلویش بود و این جمله: «بهت هشدار داده بودم به من اعتماد نکنی!»

در مورد بعدی به فرزند خلف ند می‌رسیم. سانسا استارک که گول لفاطی‌های بیلیش را خورد و مهار خودش را دست او داد. سانسا تبدیل به بازیچه‌ای تمام وقت برای بیلیش و دسیسه‌هایش شد؛ به شکلی که نقشه مرگ شاه جافری به کمک او عملی شد و حتی بیلیش از او برای خلاص شدن از شر لایسا تالی استفاده کرد. اکنون که به فصل هفتم رسیده‌ایم، هنوز هم سانسا نمی‌تواند توطئه‌های بیلیش را تشخیص دهد و گویا حتی فروختن او به بولتون‌ها هم برایش کافی نبوده تا بفهمد بیلیش قابل اعتماد نیست.

خواهران تالی هم از قربانیان اعتماد به لیتل فینگر هستند. کتلین که همیشه عشق بیلیش به خودش را پس زده، شتاب‌زده گول حمایت‌های دروغین او از شوهرش را می‌خورد و خواهرش، لایسای نفرت انگیز هم با خیال خامی که بیلیش اکنون عاشق اوست و دیگر این دو به هم رسیده‌اند، موجبات پرت شدن خود از دروازه ماه را فراهم می‌کند.

۴. دستگیر کردن تیریون لنیستر توسط کتلین تالی

کتلین تالی یکی از وفادار‌ترین شخصیت‌های حاضر در سریال بود و تا آخرین لحظه از حمایت و تلاش برای نجات فرزندانش دست نکشید. آنچه که وی را به فردی بد شانس در داستان تبدیل می‌کند، داشتن افراد مکاری مانند پیتر بیلیش و خواهرش لایسا در اطرافش است. پس از حادثه سقوط برن از دیوار‌ و فلج شدن وی، خشم کتلین برای پیدا کردن بانی این حادثه به حدی بود که جلوی عقل و منطق وی را گرفت. صرف این موضوع که خنجر فرد مهاجم به اتاق برن، در یک قمار به تیریون رسیده وی را تبدیل به مجرم نمی‌کند. اما اعتماد کتلین به بیلیش و شتاب‌زده عمل کردن در دستگیری تیریون، آغاز‌کننده اتفاقات بدی بود.

بذر اختلافات شدید خاندان استارک با لنیستر‌ها با به اسارت درآمدن تیریون پاشیده شد. ند استارک بخاطرش وارد نزاع فیزیکی با جیمی لنیستر شد و به شدت هم آسیب دید و حتی می توان جنگی که بعد‌ها در پادشاهی رخ داد را نتیجه این اقدام نادرست کتلین دانست.

۳. اشتباه گرفتن استنیس باراتیون به‌ عنوان شاهزاده موعود توسط ملیساندر

استنیس باراتیون هم مظلوم بود و هم ظالم. بخاطر رشادت‌هایش در جریان شورش رابرت، هیچگاه از سوی برادرش تقدیر نشد و در عوض تمامی تعریف و تمجید‌ها به ند استارک رسید. بدین ترتیب او هیچگاه از رابرت و ند دل خوشی نداشت و حمایت ند از او بعنوان جانشین بر حق پادشاه، جوابی از جانب استنیس نداشت بلکه صرفاً بهانه‌ای به وی برای یورش به پایتخت داد.

از سویی دیگر پیدا شدن سر و کله‌ی راهبه‌ای قرمز پوش با قدرت‌های عجیب و غریب که وعده‌های دلفریبی می‌داد، وی را بیش از پیش وسوسه کرد که سرنوشت ویژه ای انتظارش را می کشد و او برای رسیدن به آن سرنوشت، بلا‌های زیادی بر سر اطرافیان و خانواده‌اش آورد. ملیساندر بعنوان نماینده خدای آتش دائم به او وعده می‌داد که تو شاهزاده موعود هستی و باید پادشاه شوی تا دنیا را از ظلمت نجات دهی. اما یک جای کار می‌لنگید.

استنیس با وجود داشتن خون پادشاهی و مهارت‌های جنگی فوق العاده، یک جنگاور بی‌نظیر بود اما هرگز شاهزاده موعود، «آزور آهای» نبود. قدرت‌های ملیساندر نشان می‌داد که وعده‌های وی پوچ نیستند و واقعاً نجات‌دهنده‌ی موعودی در کار است؛ اما آن شخص استنیس نیست. ملیساندر آنقدر به این انتخاب خود اطمینان داشت که پس از تار و مار شدن ارتش استنیس و مرگ وی (؟)، تمامی باور‌هایش زیر سوال رفت و دچار آسیب روحی زیادی شد. صحنه نمایان شدن چهره پیر و فرطوط ملیساندر پس از باز کردن گردنبندش به خوبی گواه این موضوع است.

اشتباه بزرگ وی در تشخیص آزور آهای جدید، باعث مرگ هزاران نفر در جنگ‌های استنیس و دردناک‌ترین آن‌ها، زنده زنده سوزانده شدن شاهزاده شیرین بیچاره بود. شاید ملیساندر با بازگرداندن جان اسنو به زندگی بخشی از این اشتباهش را جبران کرد اما این مانع تبعید شدنش از سوی سر داووس نشد. ملیساندر البته هنوز می‌تواند به خود امیدوار باشد چرا که ظاهراً شاهزاده موعود واقعی پیدایش شده و به زودی اتفاقات بزرگی رقم خواهد زد.

۲. دست کم گرفتن و تحقیر سرسی لنیستر توسط گنجشک اعظم

گنجشک اعظم شاید شخصیتی منفور نزد طرفداران سریال باشد اما اگر نگاهی دقیق‌تر به رفتار و گفتارش بیندازیم، می‌بینیم که او آنقدر‌ها هم آدم بدی نبود. وی تلاش می‌کرد درباریان و اشراف‌زادگان را بخاطر جنایاتشان پای میز پاسخگویی بکشاند و اوضاع مردم فقیر و محروم را بهبود ببخشد. شیوه افراطی برخورد پیروان او با گناهکاران و سکوت وی اما نقطه ابهامی در شخصیت وی بود.

در جریان پاکسازی دربار و لرد‌های بلند مرتبه‌ی گناهکار، گنجشک اعظم از مجازات هیچکس ابایی نداشت و با دستگیر کردن لوراس و مارجری تایرل، عزم جدی خود را نشان داد. اوضاع به وفق مراد ملکه سرسی پیش می‌رفت چرا که دستور وی مبنی بر مسلح کردن پیروان مذهب و دستگیر شدن اعضای خاندان تایرل، او را به اهدافش رسانده بود. اما نوبت خود سرسی هم رسید.

مارجری تایرل پس از تحمل مدت کوتاهی حبس در زندان مذهب، تصمیم گرفت که توبه کند و با مؤمن نشان دادن خود، از گزند افراطی‌ها در امان باشد. مجازات وی هم از جانب گنجشک اعطم تخفیف خورد اما شرایط برای سرسی طور دیگری بود. وی مقاومت زیادی کرد و در نهایت هم به گناهی اعتراف کرد که در واقع جرم اصلی‌اش نبود. تنبیه وی هم آن راهپیمایی دردناک و تحقیر شدید بود. سرسی هم کسی نیست که این اعمال را بی‌پاسخ بگذارد.

گنجشک اعظم با وارد کردن آسیب جدی به سرسی و تحقیر کردن وی، اشتباه بزرگی مرتکب شد. شاید نیت اصلی وی پاک کردن روح سرسی یود اما ملکه در ازای این لطف گنجشک اعظم، نصف اعضای خاندان تایرل با تمام پیروان بعلاوه خود گنجشک را با صحنه زیر بدرقه کرد!

 

۱. تبدیل انسان به وایت واکر توسط فرزندان جنگل

می‌رسیم به بزرگترین اشتباهی که در تمام تاریخ وستروس و اسوس و سرزمین‌های دیگر در دنیای نغمه رخ داده است. حوادثی که هزاران سال پیش رقم خوردند و نتیجه‌شان اکنون گریبان‌گیر تمام موجودات زنده‌ای است که در دنیا زندگی می‌کنند.

۱۲ هزار سال پیش از فتوحات اگان فاتح، نخستین انسان‌ها از طریق یک پل طبیعی با نام «بازوی دورن» از اسوس وارد وستروس شدند. آن‌ها در این سرزمین با موجودات عجیبی که نامشان را فرزندان جنگل گذاشتند آشنا شدند. این موجودات ریزنقش، بسیار صلح‌طلب و آرام بوده و در جنگل‌های وستروس به پرستش خدایان خود در فالب درختانی سفید با برگ‌های سرخ می‌پرداختند. نخستین انسان‌ها با قطع کردن این درختان باعث ایجاد تنش و بعد‌ها جنگی چند صد ساله میان خود و فرزندان شدند. قدرت‌های جادویی فرزندان برتری زیادی به آن‌ها می‌داد اما جثه بزرگ‌تر و فناوری‌های پیشرفته‌تر انسان‌ها، باعث به درازا کشیدن جنگ و در موضع ضعف قرار گرفتن فرزندان شد.

هر چه که جنگ بیشتر طول می‌کشید، فرزندان جنگل بیشتری کشته می‌شدند؛ بنابراین آن‌ها تصمیم به خلق سلاحی گرفتند تا در جنگ با انسان‌ها، برگ برنده‌شان باشد. در یکی از رویا‌های برن می‌بینیم که آن‌ها اینکار را با فرو کردن «شیشه اژدها» در قلب یک انسان و تبدیل او به وایت واکر انجام می‌دهند. جنگ انسان‌ها با فرزندان در انتها به صلح میان دو گروه انجامید اما یک مسئله هرگز حل نشد: وایت واکر‌های افسار گسیخته.

این موجودات وحشتناک، هر جنبنده‌ای که در راه خود باشد را می‌کشند و آن را تبدیل به یک زامبی یخی کرده و به ارتش خود می‌افزایند. بعد‌ها در جریان «شب طولانی» که طولانی‌ترین و سخت‌ترین زمستان تمام تاریخ بود، فرزندان جنگل با انسان‌ها متحد شده و به فرماندهی «آزور آهای» افسانه‌ای، در نبردی سهمگین وایت واکر‌ها را شکست داده و آن‌ها را تا شمالی‌ترین مناطق وستروس عقب راندند. سپس دیوار را با کمک جادو و برندون معمار بنا نهادند تا جلوی ورود دوباره واکر‌ها به جنوب را بگیرند.

اکنون هزاران سال گذشته و وایت واکر‌ها بازگشته‌اند. زمستانی حتی سخت‌تر از «شب طولانی» رسیده، و موجودات بی‌روحِ یخی، باز هم می‌آیند تا سوار بر عنکبوت‌هایی به بزرگی سگ‌های شکاری، هر جنبنده‌ای که ببینند نابود کنند. بعید است که دیوار مقاومت چندانی در برابرشان بکند و در آن سوی دیوار، به جای مردمانی متحد در برابر تهاجم واکر‌ها، خاندان‌هایی وجود دارند که بر سر تاج و تخت در حال جنگ‌اند. تنها جان اسنو که احتمال می‌رود همان شاهزاده موعود باشد و یارانش از تهدید واکر‌ها آگاهند و حالا باید یک بار برای همیشه، اشتباه فرزندان جنگل را جبران کنند.


منبع GameOn
برچسبها |


۰ دیدگاه

برای ارسال دیدگاه وارد شوید.