نقد و بررسی فصل پنجم سریال Prison Break (فرار از زندان)

زنده به گور کردن خاطرات


فصل پنجم سریال پرطرفدار فرار از زندان چندی قبل منتشر شد و در این مطلب قصد داریم به نقد و بررسی آن بپردازیم. با گیمان همراه باشید.

کمتر سریالی می‌تواند در ۸۱ قسمت بیننده را پای صفحه نمایش میخکوب کند و با پایانی بسیار خوب ماجرا را خاتمه دهد. سریال Prison Break نه تنها توانسته به این هدف برسد، بلکه خاطرات زیادی برای هوادارانش رقم زد. خاطراتی که با ساخت مینی‌ سریال فرار از زندان در سال جاری مخدوش شد.

ایده‌ی اولیه‌ی سریال در زمان پخش فصل اول، الهام گرفته از رمان «رستگاری شاوشنگ» بود و علی رغم بدبینی‌هایی که حواله‌ی شبکه‌ی فاکس شد، فرار از زندان توانست در همان سال سر و صدای زیادی به پا کند تا آنجا که نام مایکل اسکافیلد برای همیشه در تاریخ به عنوان یک مغز متفکر در فرار ثبت شد. با شخصیتی روبه‌رو بودیم که می‌توانست به راحتی از پس هر مشکلی بر بیاید و از پس هر چالشی پیروز شود.

چهار فصل گذشت و در انتهای امر، پایانی بسته ولی ابهام برانگیز برای سریال انتخاب شد. همگی منتظر خبر شنیدن ساخت فصل جدیدی از فرار زندان بودند ولی نه تنها هیچ خبری درز نکرد، بلکه شبکه فاکس آب پاکی را کف دست هوادارانش ریخت و ماجراهای جدیدی از مایکل اسکافیلد و برادرش را برای همیشه مختومه اعلام کرد. منتهی بالاخره بعد از هفت سال، پرونده‌ی این سریال دوباره باز شد. آیا شبکه‌ی فاکس تسلیم خواسته‌ی هواداران سریال شد یا دلایل پشت پرده دیگری در این مسئله دخیل بود؟

فصل پنجم در حالی شروع می‌شود که متوجه می‌شویم مایکل زنده است و با ارسال نامه‌ای به تی‌بگ، شخصیت منفور این سری، جریانات داستانی شروع می‌شود. اپیزود اول صرفا مقدمه‌ای است بر ماجرای بسیار کوتاه این فصل که تا حدودی توانست خوب و پرکشش آغاز شود. همینکه می‌دانیم مایکل در یک نقطه از این دنیا زنده است و نفس می‌کشد، انگیزه‌ی خوبی برای نشستن پای این سریال بود و منتظر جواب به سوالات بسیار زیادی از قبیل نحوه‌ی فرار از سکانس آخر فصل چهارم بودیم ولی تا آخر داستان، جواب کاملا دقیقی به این ابهام داده نشد.

سارا (با بازی سارا وین کالیز) بعد از گذشت هفت سال از حوادث داستانی پیشین، ازدواج مجدد کرده و از طرفی دیگر فرزند مایکل اسکافیلد به نام مایک نیز بزرگ شده و متوجه بسیاری از مسائل است. روابط سارا در خانواده به حدی بی رمق نشان داده می‌شود که صرفا دلتان می‌خواهد ماجرای مایکل و برادرش را دنبال کنید ولی مجبور هستیم روند ملال‌آور چند اپیزود نخست را تحمل کنیم. 

از زبان بسیاری از شخصیت‌ها و صد البته مایکل می‌شنویم که پوسایدن بسیار قدرتمند، پر نفوذ و باهوش است ولی مارک فیورِشتِین نتوانست نقش پوسایدن را به خوبی نشان دهد.

شخصیت منفی این فصل تحت عنوان پوسایدن معرفی شد. او کسی است که توانسته در همان مقر CIA با احداث مقر فرماندهی خود تحت عنوان «وُید» دست به اقدامات مختلفی در جهت کنترل مناطق مختلف در سرتاسر دنیا انجام دهد و برای رسیدن به اهدافش از مایکل اسکافیلد استفاده می‌کند و بنا به دلایلی باعث شده تا مایکل در زندانی واقع در یمن گرفتار شود.  البته در مدت زمان ۹ اپیزود چهل دقیقه‌ای این کار بسیار سخت است ولی پوسایدن، شخصیتی کاغذی است که تاریخ مصرفش پس از اپیزود پایانی به اتمام می‌رسد و دیگر کسی یادش نمی‌آید پوسایدن که بود و چه کار مهمی در این سریال انجام داد. نویسندگان این فصل صرفا می‌خواستند از آنتاگونیستی دقیقا مشابه با مایکل اسکافیلد رونمایی کنند ولی در این کار شکست خوردند.

 

بسیاری از حوادث داستانی در یمن روایت می‌شود و مایکل مجبور است برای فرار از افراد دیگری که در زندان اسیر هستند کمک بگیرد. از طرفی از «داعش» برای پیشبرد پخش داستانی استفاده شد. هر چند این ماجرا پتانسیل اپیزودهای بیشتری را داشت ولی نحوه‌ی فرار از زندان یمن بسیار شتاب‌زده انجام شد. با این حال، حوادث پس از آن تا حدودی توانست جبران مافات کند.

سریال همچنان می‌تواند شما را هیجان زده کند. ونت‌فورت میلر با گذشت این همه سال هنوز می‌تواند مایکل اسکافیلدی باشد که دوستش داشتیم. دامینیک پورسِل نیز در نقش لینکلن با اینکه تغییر و تحولاتی در روحیات و اخلاقیاتش مشاهده می‌کنیم ولی تماشای او در این فصل، یکی از دلگرمی‌هایی است که هواداران مجذوب آن شدند. متاسفانه از سایر شخصیت‌های کلیدیِ قدیمی به خوبی بهره‌برداری نشد و صرفا همه چیز بر این پایه استوار شده که مایکل از زندان یمن فرار کند و به همسر و فرزندش ملحق شود. هیچ هدف بهتر و والاتری در سریال وجود ندارد. گویا با سناریوی یک بازی ویدیویی اکشن طرف حساب هستید!

با تمام ایراداتی که به سریال وارد است نمی‌توان از بازی بسیار زیبای رابرت نِپِر در نقش تی‌بگ گذشت! از وی به شدت متنفر هستیم ولی به قدری ماجرای تی‌بگ در این فصل جالب و جذاب بود که آگاهی از سرنوشت وی به کرات مهمتر از سرنوشت مایکل و برادرش بود. در همین پی‌رنگ بسیار ضعیف داستانی، ماجرای بسیار بی‌معنی و مسخره‌ای دیگر از گذشته‌ی لینکلن روایت می‌شود که صرفا برای پر کردن خلا داستان اصلی به زور به سریال تزریق شد.

 

کریستین مایکل کوپر، بازیگر خردسال این فصل توانست به خوبی در نقش مایک ظاهر شود. با تماشای هر قسمت، بیشتر متوجه می‌شویم که مایک نیز همانند پدرش از لحاظ ژنتیکی نابغه بوده و در شکل‌گیری سرنوشت بسیاری از شخصیت‌ها دخیل است. به همین خاطر تقابل میان مایک و سایر بازیگران بسیار ستودنی و قابل احترام است. در میان سایر شخصیت‌ها مثل شیبا (که حکم یک سایدکیک برای لینکلن بود) توانست قوی‌تر به ایفای نقش خود بپردازد. این در حالی است که کریستین کوپر در کارنامه‌ی خودش اثری ماندگار یا اسکاری هنوز ندارد ولی این کودک آینده‌ی بسیار خوبی خواهد داشت.

فرار از زندان نه تنها نتوانسته از زیر سایه‌ی فصل‌های گذشته بیرون بیاید، بلکه ضعیف‌تر از سایر سریال‌های سال جاری نیز ظاهر شد. با افت ریت سریال، این فصل کنسل و به یک مینی‌سریال تحت عنوان «Resurrection» (معنای تلویحی به قابلیت حضرت مسیح در احیای مردگان) تبدیل شد. منتهی نه رستاخیز خاصی در این ماجرا دیده شد، نه اینکه می‌توان به احیای مجدد مایکل اسکافیلد در آینده امیدوار بود. ای کاش پاول شرینگ، خالق این سریال اجازه می‌داد خاطرات خوب ماجراهای مایکل و برادرش در همان پستوی زیرزمینِ آخرین زندان در گذشته دفن شود.

 

 

 



۰ دیدگاه

برای ارسال دیدگاه وارد شوید.