نقد و بررسی فصل دوم سریال Stranger Things

یک ذهنِ مریض



فصل دوم سریال Stranger Things از شبکه‌ی نتفلیکس پخش شد ولی آیا توانست انتظاراتمان را برآورده کند؟ با گیمان همراه باشید.

سریال Stranger Things اثری جدید با یک ایده‌ی ناب و فانتزی بود که با اتمسفری که مربوط به چند دهه‌ی گذشته بوده توانست به خوبی بدرخشد. نکته حائز اهمیت در پر طرفدار شدن این اثر، در ذهنِ مریضِ برادران دافر، نویسندگان و کارگردانان این عنوان بود. علاوه بر این داستان و سناریو، ایفای بسیار شگفت‌انگیزِ بازیگران نوجوان به شدت باعث تهییج تماشاگران شد. به قدری که در هر پلان، قدم به قدم با شخصیت‌ها در دنیای اسرارآمیز و مرموز سریال حرکت می‌کنیم. پس از یک سال صبر و انتظار، بالاخره فصل دوم Stranger Things پخش شد. پایانی بر فصل اول در نظر گرفته شد که همه فکر می‌کردیم با مقدمه‌ای بسیار بد در فصل دوم همراه خواهیم بود؛ به این علت که بسیار سخت خواهد بود گره‌ی کوری را که بسته‌اید با دندان باز کنید! ولی باور این مسئله بسیار سخت هست که برادران دافر با دندان‌های خودشان گره‌ی کوری را که بسته بودند را نه تنها باز کردند، بلکه در فصل دوم، گره‌های بیشتری به پیکره‌ی داستانی زدند! فصل دوم طوفانی و مرموز شروع می‌شود ولی آیا این طوفان تا انتهای قسمت پایانی فصل دوم ادامه دارد؟

Stranger Things در فصل دوم مقدمه‌ای متفاوت در مقایسه با فصل اول دارد و کاملا فرم روایی سریال تغییر پیدا می‌کند. از زاویه‌ای متفاوت، داستانِ جدیدی روایت می‌شود. شخصیت‌هایی در لوکیشینی گمنام می‌بینیم که هیچ دخلی به فصل اول ندارند. با این حال با وجودِ بار اکشن در نیمه‌ی ابتدایی قسمت اول، کمی هیجان‌زده می‌شویم و تا حدودی هم شگفت‌زده و مبهوت از اینکه این اتفاقات چه دخلی به قصه‌ی «الون» دارد. این پرولوگ در قسمت هشتم به کار می‌آید و نشان‌دهنده‌ی ذهنِ مریضِ نویسنده‌ها بوده که در درجه‌ی اول چقدر حساب‌شده بر سناریونویسی هر اپیزود و در درجه‌ی دوم بر تدوین این فصل زحمت کشیده‌اند تا در تمام قسمت‌ها، یک همبستگی حس شود.

نگاه‌های پرمعنای دیگران به ویل یکی از بخش‌های جالب سناریو در اپیزودهای نخستین

 

دافرها در مصاحبه‌ای با رادیو NPR ایالات متحده به تحسین میلی بابی براون (بازیگر نقش الون) به عنوان یک بازیگر پر استعداد و ارزشمند یاد کردند. دافرها در رابطه با حضور وی در سریال Stranger Things گفتند که او تنها بازیگر نوجوانی بود که توانست ایفای نقشش را با لنزهای مختلف و پوزیشن‌های مختلف دوربین تنظیم کند. بسیاری از هم سن و سال‌های او از پس این کار بر نمی‌آیند. با این حال دافرها ادعا می‌کنند که بیشتر اوقات در صحنه یادمان می‌رفت که او واقعا یک دختربچه‌ی کوچک است و نه یک فرد بزرگسال!

راس دافر می‌گوید یک روز در صحنه دیدیم که میلی سر تا پایش اکلیل شده و اصلا هم نم پس نمی‌داد که چرا این اتفاق افتاد! دافرها نزدیک به یک ساعت مجبور شدند تا اکلیل‌ها را از سر و صورت و لباسِ میلی پاک کنند. میلی براون همانطور که یک بازیگر خوب هست ظاهرا بازیگوشی‌های زیادی هم دارد!

 

درست همانند گذشته سعی می‌شود قصه‌ی ماجرا اسرارآمیز باشد و این المان با ظهورِ هیولای جدیدی از دنیای وارونه به دنیای واقعی تشدید پیدا می‌کند. بدون شک داستان‌پردازی فصل پیشین یکی از نقاط قوت سریال بود و چقدر خلاقانه در فصل دوم این داستان شاخه و برگ پیدا کرد. از آنجایی هم که از دنیای وارونه اطلاعات جامعی وجود نداشته و در دنیای سریال هم دانای کل وجود ندارد، پس می‌توان تا ده فصل هم از تماشای Stranger Things هیجان‌زده شد. کماکان که تیتراژِ این سریال، به شدت به تیتراژِ سریال پرونده‌های مجهول (The X-files) شباهت دارد. آیا این شباهت سهوی است؟ بعید می‌بینیم. چه منظوری پشت همین تیتراژ ساده نهفته؟ مسلما دافرها سعی دارند تا به ما بفهمانند که با دنیایی روبه‌رو هستیم که کاملا برای‌مان بیگانه است. چه بسا در چند فصل آینده، علاوه بر دنیای وارونه، دنیاهای موازی دیگری نیز معرفی شود. در علم متافیزیک به این فرضیه پرداخته می‌شود که n تعداد دنیا وجود دارد که به صورت موازی در تمام آنها می‌توانیم زندگی کنیم و در هر دنیا، چارچوب خاصی وجود دارد. از آنجایی که Stranger Things از جنبه‌ی منطق و فرم عقلانی پای خودش را فراتر نمی‌گذارد می‌توان به این فرضیه نیز فکر کرد.

برادران دافر دست از سر ویل بایرز برنمی‌دارند! نواح اشنپ همچنان در این فصل نیز جزو شخصیت‌های اصلی سریال محسوب می‌شود و ماجرای این فصل نیز پیرامونِ این شخصیت تعریف می‌‌شود. با پایان ابهام‌برانگیز و خوفناکِ فصل اول، منتظر بودیم تا ببینیم چه بر سرِ ویل آمده و آیا وی از این حوادثِ هولناک، جانِ سالم به در می‌برد یا خیر. در طول فصل دوم به این موضوع به طور مفصل پرداخته می‌شود و اشنپ با بازی استثنایی خودش ما را پای صفحه‌ی نمایش میخکوب می‌کند. به جرئت می‌توان ایفای نقشِ بازیگران نوجوان در فصل دوم را به مراتب بهتر از ایفای نقش بازیگران بزرگسال بدانیم. به خصوص بازیِ وایونا رایدر در نقش جویس بایرز، مادر همیشه نگرانِ ویل! از کسی که در سال گذشته نامزد جایزه‌ی بهترین ایفای نقش زن در مراسم گولدن گلاب شده انتظار نمی‌رفت که آنقدر مصنوعی جلوی دوربین در این فصل ظاهر شود. شاید ایفای نقشِ نوجوان‌ها باعث شده تا انتظاراتمان از این افراد بیشتر شود.

در این فصل با دنیای وارونه بیشتر آشنا می‌شویم.

مهمترین المانی که در فصل دوم به شدت حس می‌شود در روایت چند جانبه‌ی داستانی است. در اغلب اپیزودهای سریال، قصه‌ی Stranger Things از چند جبهه تعریف می‌شود و در نهایت در قسمت پایانی به یکدیگر گره می‌خورد. این امر فی نفسه بد نیست ولی موجب شد تا از سکانس‌هایی با بازه‌ی زمانی کوتاه‌تر استفاده شود. با این رویه، ریتم و ضرب‌آهنگ سریال بیشتر ولی از طرفی دیگر، ماجرا جسته و گسیخته‌تر روایت می‌شود و زمانی برای شخصیت‌پردازی‌های کاراکترهای جدید نمی‌ماند. در این فصل با چندین شخصیتِ جدید روبه‌رو می‌شویم که به خط داستانی سریال اضافه می‌شوند. منتهی هیچکدام از آنها به خصوص مکسین پرداختِ خوبی ندارند و به شدت از این مسئله رنج می‌برند. حتی الون هم تغییرات بسیار زیادی از لحاظ رفتاری داشت که تا حدودی سخت خواهد بود تا دوباره با این شخصیتِ عجیب و غریب ارتباط برقرار کنیم.

و اما همچنان سوال مهم از شروع سریال Stranger Things تا به این فصل مطرح است که دنیای وارونه به چه منظوری وجود دارد و چرا هیولاها با دنیای انسان‌ها پدر کشتگی دارند!

برادران دافر مدام این هیولاها را (که در طول سریال به آنها دموگورگان می‌گویند) به جان انسان‌های بخت برگشته‌ی این ماجرا می‌اندازند و یک چرایی بسیار بزرگ در این رابطه وجود دارد. دروازه‌ای میان دو دنیا باز شده؛ به چه علت؟ نمی‌دانیم! چرا الون فقط می‌تواند این دنیاها را باز و بسته کند؟ نمی‌دانیم! آن هیولای گمنام و مخوف چه چیزی است و چه اهدافی پشت سر دارد؟ باز هم نمی‌دانیم! امیدواریم تا به این سوالات بسیار زیاد در فصل سوم پاسخ دقیقی داده شود چون کم کم حوصله‌ی ما به عنوان مخاطب این اثر هم می‌تواند سر برود. اگر قرار باشد فضا و جو حاکم بر سریال موهوم و اسرارآمیز باشد، باید تعادلی میان طرح سوال و پاسخ به آن برقرار شود. این تعادل بر روی لبه‌ی تیغ در این فصل قرار داشت که با پایان بسیار آبکی و نسبتا بسته، به شدت سعی می‌شود تا این تعادل حفظ شود. البته کارگردان‌ها سعی می‌کنند تا اتمسفر ماجراهای سریال صرفا به همین دو بخشِ معمایی و هیجان‌انگیز محدود نشود؛ به همین خاطر سعی می‌شود تا روابط عاشقانه‌ای میان کاراکترهای سریال تعریف کنند. روابطی که در سناریوی این قصه به هیچ عنوان نمی‌گنجد.

در فصل گذشته بیشتر دوست داشتیم به دنیای هیولاها سفر کنیم و از کار این موجودات و اهریمن خفته در دنیای وارونه سر در بیاوریم. در این فصل سازندگان این تصمیم را گرفتند تا قسمتی از این دنیای پر از رمز و راز را به ما نشان بدهند. با این حال ظاهرا برادران دافر بیشتر سعی کرده‌اند تا این اثرشان بیشتر یک فرمالیسم باشد؛ به این معنا قصه‌ای صرفا تعریف کنند که سرگرم‌کننده باشد و فرم بر محتوا ارجحیت پیدا کند. بر این اساس، هر زمان که دلشان بخواهد، اطلاعاتی کوتاه از دنیای وارونه به خوردِ ما می‌دهند و از ناگفته‌های شخصیت‌های اصلی صحبت می‌کنند. با تمام این تفاسیر، Stranger Things اثری است قابل احترام و سرگرم‌کننده . درست زمانی که هر شبکه‌ای ریسک نمی‌کند تا سریالی فانتزی و علمی-تخیلی را در دستور کار خود قرار دهد، برادران دافر و تیمش تلاش می‌کنند تا این سبک را زنده نگه دارند. هر چند بعید و تقریبا غیر ممکن است این سریال  مانند پرونده‌های مجهول، بتواند با ذهن مخاطبینِ خودش بازی کند ولی باید منتظر ماند تا ببینیم Stranger Things می‌تواند از راه رفتن بر روی لبه‌ی تیغ دست بکشد و دوباره ما را با دنیای وارونه‌اش شگفت‌زده کند یا خیر.

 

 

برچسبها: |


۰ دیدگاه

برای ارسال دیدگاه وارد شوید.