نقد و بررسی فصل سوم سریال Outlander

عشقی که ژرفای زمان نمی‌شناسد



سرنوشت این بار جیمی و کلیر را به خطرناک‌ترین ماجراجویی زندگی خود می‌کشاند. با گیمان و نقد و بررسی فصل سوم سریال Outlander همراه شوید.

این نقد داستان فصل سوم سریال را اسپویل می‌کند. در صورتی که آن را تماشا نکرده‌اید، این بررسی را مطالعه نکنید. 

سریال Outlander ساخته شبکه Starz با چند قسمت پایانی و طوفانیِ فصل اول، جایگاه خود را به عنوان یکی از عمیق‌ترین مجموعه‌های درام تلویزیونی به ثبت رساند و در حالی که فکر می‌کردیم فصل دوم نمی‌تواند از نظر روایت داستانی به غنای فصل اول برسد، سازندگان سریال ما را غافلگیر کردند. فصل دوم این سریال اقتباسی از مجموعه رمان‌های دایانا گابالدون باری دیگر مخاطبان را با به تصویرکشیدن جذاب و دقیق فضای تاریخی فرانسه غافلگیر کرد و در پایان فصل با فلسفه‌ نسبتاً تکراری «تاریخِ اجتناب‌ناپذیر» در میان دو شخصیت اصلی این مجموعه ۲۰۰ سال فاصله انداخت و ماجرای عاشقانه‌ آن‌ها را ناکام گذاشت.

فصل سوم سریال Outlander با فضای تعجب‌برانگیزی آغاز شد. در واقع هیچکس فکر نمی‌کرد که سازندگان تا این حد به رمان‌های خانم گابالدون وفادار باشند، به خصوص در شرایطی که سریال به عنوان یک مجموعه تلویزیونی (و بر حسب بد عادتی همه طرفداران هنر تصاویر محرک!) باید به مخاطبان دقیقاً آنچه را نشان دهد که می‌خواهند و برای ذهن‌های نه چندان جویای تلویزیون‌بین چیزی به نام «بیلدآپ» کمتر حائز اهمیت است! رونالد مور، تهیه‌کننده اجرایی سریال این ریسک را پذیرفته و به اتفاقات کتاب وفادار ماند و همین مسئله باعث شد تجدید دیدار جیمی و کلیر بعد از ۵ قسمت صورت بگیرد. اما آیا این تصمیم درستی بود؟

 

رویارویی ناامیدکننده این دو دشمن خونی

فصل سوم سریال از همان ابتدا با نوعی روایت تصویری گزاف، توجه شما را جلب می‌کند. در پایان فصل دوم کلیر از طریق سنگ‌ها به زمان خود رفت و جیمی برای حضور در نبرد کالودن به میدان جنگ بازگشت. سریال به راحتی می‌توانست برای جلوگیری از صرف هزینه بیش از حد، به تصویر کشیدن این نبرد را بر عهده یک راوی بگذارد و به سرعت از آن عبور کند، اما رونالد مور می‌دانست که تا ۵ قسمت بعدی قرار است ماجرای دو شخصیت اصلی داستان را به صورت جدا تعریف کند و به این خاطر، بهتر است به هر قیمتی که شده، مخاطبان را تا قسمت ششم جلوی تلویزیون نگه داشت! اما در همین قسمت اول می‌توانید شاهد یکی از بزرگ‌ترین مشکلات نیمه اول از فصل سوم باشید.

دلیل موفقیت Outlander روایتی منحصر بود، اما داینامیک جدید باعث بوجود آمدن مسیر دیگری برای شخصیت‌پردازی و در نتیجه بازخورد منفی مخاطب شد.

نمی‌دانیم که چرا، اما نویسندگان در نیمه اول از فصل سوم نحوه روایت متفاوتی را برگزیدند (که متاسفانه جواب هم نداد!) و در نیمه دوم به همان شیوه قبلی خود که در فصل‌های پیشین دیدیم، برگشتند. مشکل اینجاست که این تغییر بر حسب بازخورد نه چندان مثبت مخاطبان نبود. با توجه به اینکه فیلمبرداری و تدوین فصل سوم به پایان رسیده بود. در حقیقت اینطور به نظر می‌رسد که نویسندگان در نیمه اول تسلط خود را بر روی روایت داستان از دست دادند (و شاید به سادگی، اقتباس آن از روی کتاب مشکل بود) و این مشکل به تدریج و با نزدیک شدن به نیمه دوم از فصل سوم برطرف شد و سریال دوباره به روند سابق خود رسید.

این پدیده می‌تواند یک دلیل داشته باشد؛ سریال این بار در دو بازه زمانی متفاوت و به صورت همزمان دنبال می‌شود و زوج داستانی را برای اولین بار از هم جدا می‌کند. در طول دو فصل قبلی، هیچگاه دو شخصیت اصلی را جدا از هم ندیدیم اما در نیمه اول فصل سوم شرایط مهیا می‌شود تا هویت جیمی و کلیر را در حالی ببینیم که از هم جدا هستند. مانند هر ماجرای عاشقانه‌ی بی‌قید و شرط دیگری، در پس‌زمینه این داستان هم به این موضوع اشاره می‌شود که دو نیمه از یک روح واحد هرگز بدون هم نمی‌توانند به وجودی خوشایند ادامه دهند. در واقع هرکدام از این شخصیت‌ها به گونه‌ای با این غم جدید دست و پنجه نرم می‌کنند. جیمی دیگر امیدی به زندگی ندارد و کلیر باید برای فراغ دخترش هم که شده با وضعیت جدید خود کنار بیاید. دلیل موفقیت Outlander روایتی منحصر به فرد بوده، اما این داینامیک جدید باعث بوجود آمدن مسیر دیگری برای شخصیت‌پردازی و در نتیجه بازخورد منفی مخاطب شد. حال بر حسب عادت طرفداران و یا به دلیل نادرستی اساسی این‌گونه روایت برای داستان، سریال در نیمه اول از فصل سوم نتوانست مانند گذشته بدرخشد.

یکی از دلایل آزاردهنده در همان ابتدای فصل رویارویی جیمی و رندال بود که بدون هیچ‌گونه بار احساسی به عنوان تعریضی برای خدمت به تاریخچه بسیار طولانی و حساس بین آن‌ها صورت گرفت و آن را به با عجله به نتیجه رساند.

 

تنها تعامل شخصیت‌های متعدد باعث می‌شود که دو خط زمانی متفاوت را تحمل کنید

یکی دیگر از مسائلی که باید به آن اشاره داشت ایجاد درام بی‌هدف است. مثلا به دنیا آمدن فرزند دیگر جیمی که به سرعت هم از سریال خارج شد، کمی سوال‌برانگیز است و جای بحث دارد. اما در این مرحله نمی‌دانیم که سازندگان سریال این شخصیت را به داستان برمی‌گردانند یا خیر (به احتمال زیاد این اتفاق خواهد افتاد!) اما این به یکی دیگر از مسائل مربوط به فصل سوم اشاره می‌کند که پرداختن به آن خالی از لطف نیست.

به جرئت می‌توان گفت که سازندگان سریال هرگز به این مجموعه به عنوان اقتباسی منحرف یا محدود نگاه نمی‌کنند. این نگاهی است که سازندگان مجموعه‌ای چون Game of Thrones نسبت به کتاب‌های نویسنده دارند و در راستای خدمت به مدیوم، کتاب را قربانی هر نوع تغییر و دستبردی می‌کنند. اما رونالد مور، آینده‌ای دراز برای سریال خود می‌بیند و برای همین تقریباً نصف فصل سوم را فدای پرداختن به پس‌زمینه‌ای می‌کند که به راحتی می‌توان از آن عبور کرد، چرا که این «پس‌زمینه» در کتاب‌ها با جزییات حضور دارند؛ این از طرفی باعث می‌شود که وفاداری سریال را نسبت به منبع تحسین کنیم و از طرفی آینده‌ای سوال‌برانگیز را برای این مجموعه تلویزیونی در نظر بگیریم (با توجه به اینکه داستان کتاب‌ها به این زودی‌ها و با این سرعتی که سازندگان جلو می‌روند به پایان نمی‌رسد!). اما اگر از ۶ قسمت ابتدایی که تقریباً داستان را به هیچ وجه جلو نمی‌برد و با قالب Outlander در تناقض است بگذریم، دوباره به آن سریالی می‌رسیم که چند سال قبل عاشق آن شدیم.

 

فصل سوم در ابتدا وقت زیادی را برای به تصویر کشیدن حس «فقدان» تلف می‌کند

در دنیاهای تخیلی و داستانی که جامعه طرفداری می‌پذیرد، از اصطلاحی به عنوان «خدمت به طرفداران» استفاده می‌شود که یعنی سازندگان صرفاً جهت خدمت به نیازهای افراطی طرفداران و ارضای خیال‌پردازی‌هایشان نسبت به شخصیت‌ها و روند داستان اثر مورد نظر را تولید می‌کنند. باید گفت که چند قسمت اولیه تجدید دیدار کلیر و جیمی در این دسته قرار می‌گیرد. و باید گفت که حتی ریزبین‌ترین منتقدها هم از این تجدید دیدار رویایی و ملودراماتیک لذت می‌برند؛ به قولی این چیزی بود که مدت‌ها انتظارش را کشیدیم، هم ما و هم خود سازندگان و هرکسی که تاکنون نام Outlander به گوشش خورده و سریال را حتی به صورت محدود دنبال کرده باشد!

اما با توجه به تاریخچه سریال، نمی‌توان انتظار داشت تا این دو شخصیت به پایان خوش ابدی خود برسند. هر جا جیمی و کلیر در کنار هم باشند، دردسر از راه می‌رسد و آرامش این عشاق را بر هم می‌زند. در واقع یکی از مفاهیم کلیدی فصل سوم این است که نشان دهد که علیرغم تمام سختی‌هایی که ممکن است بر سر آن‌ها فرود بیاید، این عشق و این ماجرای رومانسی ارزشش را خواهد داشت.

در ادامه مجموعه به ساختار قدیمی و ثابت‌شده‌ی خود برمی‌گردد و برای اولین بار دوباره عنصر هیجان را در خود زنده می‌کند، اما چه دیر! در فصلی که تنها ۱۳ قسمت بود و در ۶ قسمت ابتدایی داستان آنطور که باید سرعت خود را بدست نیاورده بود، با ماجرایی روبه‌رو شدیم که فرصت تکامل نداشت و به سرعت هرچه بیشتر به پایان خود رسید. بااینکه Outlander یک سریال نتفلیکسی (!) نیست و باید یک هفته برای هر قسمت جدید صبر می‌کردیم، فصل سوم بسیار زود به پایان رسید و همین موضوع ممکن است بسیاری از طرفداران را در پایان فصل به صورت ناراضی رها کند.

تنها موردی که در تمام این فصل رنگ نباخت بازی بسیار عالی کترینا بلف در نقش کلیر بود که دائماً با تحسین‌برانگیزی خودنمایی می‌کرد. سم هیوگان هم به خوبی در نقش خود حاضر شد اما تنها در کنار هم این دو زوج داستانی (و البته زوج واقعی) در تعامل و نقش‌آفرینی به کمال رسیدند.

 

در قسمت‌های پایانی فصل سوم، داستان دوباره هیجان قبلی خود را بدست می‌آورد

فصل سوم Outlander وقت زیادی را تلف کرد اما در چند قسمت پایانی توانست به سطح کیفی گذشته خود برسد و رابطه‌ی جیمی و کلیر را به خوبی جلو ببرد. نقطه درخشش این فصل که با فراز و نشیب‌های زیادی همراه بوده، قسمت آخر طوفانی آن می‌توان دانست که توانسته همه مخاطبان و طرفداران را با پیچش‌های داستانی خود میخکوب کند. برای فصلی که انقدر آهسته به جلو حرکت کرد و در بسیاری از قسمت‌ها، خالی از محتوا بود، قسمت پایانی به سانِ تزریق ادامه‌دار آدرنالین برای القای هیجان است و این رویه تا دقایق پایانی حفظ می‌شود. موسیقی فوق‌العاده از بر مک‌کرری به همراه کارگردانی مثال‌زدنی‌ (برای یک سریال تلویزیونی!) و داستانی که بعد از ۱۲ قسمت حرکت محافظه‌کارانه، به نتیجه می‌رسد، قسمت آخر از فصل سوم Outlander را به یکی از بهترین‌های تاریخ سریال تبدیل کرد. حتی تا جایی که می‌توانم به آن، لقب «شاهکار» بدهم. اما فکر نمی‌کنم این قسمت پایانی بتواند باعثِ گذشت از دیگر اشکالات ریز و درشتی شود که سریال در این فصل با آن‌ها دست و پنجه نرم کرد. با تمامی این‌ها، Outlander به کتاب‌ها وفادار ماند و از نظر کیفیت فنی – و نه داستانی – توانست مخاطب را در این مسیر با خود همراه کند. به نظر می‌رسد که سازندگان هم‌اکنون در مرحله‌ای هستند که دیگر می‌دانند چطور باید با داستان این مجموعه و شخصیت‌های آن برخورد کنند و برای همین هم که شده بی‌صبرانه منتظر فصل چهارم و ادامه ماجراهای جیمی و کلیر هستیم.

 

برچسبها: ||


۰ دیدگاه

برای ارسال دیدگاه وارد شوید.